![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسید : پس تو میخوای با من گفتگو کنی گفتم اگر وقت دارین خدا خندید و گفت : وقت من بینهایت است بپرس پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند ؟ خدا گفت : کودکی شان ٬ اینکه آنها زود از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند اینکه آنها با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و اینطور است که نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنان به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند چند لحظه ای سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : می خواهید آدمها چه درسی بیاموزند ؟ خدا گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ٬ همه کاری که آنها میتوانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق بر قلب آنهایی که دوستشان داریم وارد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساسشان را بیان کنند بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند آنها باید یاد بگیرند که خودشان را هم ببخشند و در آخر اینکه یادشان باشد که من هستم ٬ همیشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|