![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
امتداد نگاه من ديگر هيج رويايي نيست
.
پشت پنجرهُ من ديگر هيچ آسماني نيست .
امتداد نگاه من خالي ست .
خالي از آسماني كه از حضور رويايي به نام تو خالي شده ست باز آمدي
چون دخيلي سبز كه به رفتار سرد باد بسته بودم وقتي كه آمدي چاي آماده بود و زمان در شيشه هاي رنگارنگ با درنگي سرخ آبي مي نمود. به من بگو... به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانهُ آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟ به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره مي شنوي و فرياد مي كني؟ به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟ به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟ به من بگو... به من بگو چگونه است... چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟ به من چيزي بگو... دلم تنگ توست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|