![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
خدایا خدايا من از اين دنيا دگر هيچ نمي خواهم هيچ من نه آن انگشتري الماس برتر بودن را مي خواهم نه حتي بودن را من لحظه ها را تمام به بنده هايت مي بخشم تمام لحظه هاي زندگيم را فقط در مقابل يك چيز فقط در مقابل يك لحظه يك لحظه ي ناتمام كه بدانم او با من است در كنار من با من اما نه براي من كه من با او هستم و براي او و مي دانم او باز هم مرا نخواهد ديد و نخواهد فهميد چون سايرين خدايا به من فقط يك لحظه فرصت بده تا طعم اين بودن را بچشم خدايا به من فقط يك لحظه فرصت بده تا اين بودن را لمس كنم و پس از آن تمام لحظه هاي عمرم را به بندگانت ببخش خدايا قول مي دهم كه عهد نشكنم و طمع نكنم خدايا فقط براي يك لحظه ، يك لحظه اي كه براي من يك لحظه ي نا تمام است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط ice girl |
|
|
وقتی که هنگام صحبت با من رنگش پرید و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در نخستین کلام قطع کرد وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلندخویش به من دوخت و تیری را که گمان داشت م بر دل او نشسته بر دل من نشاند وقتی که چهره او با فروغی آتشین که هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و در آن جای گرفت آن رازی را که در پی دانستنش بودم دریافتم دریافتم که او مرا دوست ندارد ولی من او را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
باورش سخته هنوزم...
از پيش من ، تو رفتي... سزاي اين دل من.... نبود اين همه دو رنگي... وقتي كه از اينجا رفتي... دنيا رو سرم خراب شد.. تنها شد اين دل خستم... با دو رنگي هم صدا شد.. عكستو بغل مي گيرم... واسه مرگ تو ميميرم... وقتي تو چشمات دلي رو... با نگاه خودم كشيدم... بگو بر مي گردي يا نه...؟؟ رشته هاي آرزومو.... بگو پاره كردي يا نه...؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|