![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان آخر و کار دلبری برگزیده ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس
تنها تویی که از لب من شعر میشوی
هر کس که لایق غزل عاشقانه نیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک اگر هر آنچه که مینویسم رنگی از غم دارد...... اگر حال و هوایم بوی تنهایی دارد..... اگر همیشه غمگینم...... یا اگر مونسم اتاق تاریک است و تنهایی..... شاید دلیلش تو باشی...... تو که بی من رفتی..... و برایم تنها خاکستری ها را باقی گذاشتی.... حال و هوایم را بردی و شادیم را نابود کردی........ و اتاقم که سرشار از خاطرات توست..... شاید دلیلش تو باشی.... و امید به تو... به بازگشتت... هرچند میدانم.... که رفتنت بی بازگشت بود....امید من....بیهوده و پوچ.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگ مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط ice girl |
|
|
کاش می شد بودم سایبانی کوچک تا به هنگام طلوع خورشید گاه گاهی که می انداخت به تو سایه ی خورشیدی خود سایبانت بودم تا تو را می دیدم گرچه خود سایه به من می دادی آه ! می دانی چیست ؟ باد با دست لطیفش انداخت پرده ی ابر به روی خورشید . ------------------------------------------ یک شب هوای گریه یک شب هوای فریاد امشب دلم هوای تو کرده است ... ------------------------------------------ عشق واقعی هیچ وقت گم نمیشه ، کم هم نمیشه، با هیچ کس هم تقسیم نمیشه و اگه بشه دیگه عشق نیست .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
خداوندا! آرامشی عطا فرما ،تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم شهامتی تا تغییر دهم،آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم ( آمین) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
آن کس را که با او خندیدی فراموش می کنی ... ولی کسی را که با او گریه کردی هرگز فراموش نخواهی کرد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
آموخته ام که : هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم. آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام. آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم. آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم . آموخته ام که : يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند . آموخته ام که : گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد. آموخته ام که : گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم . آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ، روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم گفت: دستانش گرمی مرا دارند. به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند. از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست. از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز... این... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم! دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است . بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
زندگی سه چیز است:
اشکی که خشک می شود.
لبخندی که محو می شود.
ویادی که در عالم فراموشی باقی می ماند..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|