تبليغاتX
تا بینهایت
کلبه تنهایی های من

     حرف هاي خدا

 

 

 

 

 

خواب ديدم که باخداحرف مي زنم.

 

خدابه من گفت: دوست داري با من حرف بزني؟

 

گفتم:اگروقت داشته باشي ؟

 

خداگفت: زمان براي من آغاز وپاياني ندارد. سؤالت را ازمن بپرس؟

 

 پرسيدم: چه چیز بیشتر تو را شگفت زده میکند؟

 

 

 خدا پاسخ داد:

 

 اين که آنها ازکودک بودن خود خسته مي شوند وبراي بزرگ شدن شتاب مي کنند.سپس دوباره آرزوي کودک بودن را درسرمي پرورانند.

 

 

اين که آنها سلامتي خود را ازدست مي دهند تا پول بدست بياورند. سپس پول خود را ازدست مي دهند تا سلامتي شان رابازيابند.

 

 

اين که آنها با شگفتي درباره آينده فکرمي کنند وحال رابه دست فراموشي مي سپارند، اينگونه هم زندگي حال را از دست مي دهند وهم زندگي آينده را.

 

 

 

اين که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که انگارهرگزنخواهند مُرد وآنها مي ميرند درحالي اصلا زندگي نکرده اند.

 

 ازخدا پرسيدم:  چه تعالیمی برای بندگانت داری؟؟؟

 

 

اوپاسخ داد:

 

اينکه آنها نمي توانند کسي را وادارکنند که دوستشان بدارد.آنچه آنها مي توانند انجام دهند اين است که خودشان عشق بورزند.

 

 

اين که  باارزش ترين چيز در زندگي شان اين نيست که چه چيزي دارند بلکه اين است چه کساني را دارند.

 

 

اين که مقايسه کردن خودشان با ديگران کار درستي نيست.همه انسانها براساس شايستگي هاي خود مورد قضاوت قرار گرفته وهرگزبا يکديگر مقايسه نمي شوند.

 

 

اين که ثروتمند ترين انسان به كسي مي گويند که احتياجش ازهمه کمتر است نه کسي که از همه بيشتر دارد.

 

 

اين كه برجاي گذاشتن زخم هاي عميق برپيکرکساني که دوستشان دارند، زمان زيادي نمي برد.اما التيام يافتن اين زخم ها،سال هاي سال به درازا مي انجامد.

 

 

اين که آنقدر بخشيدن راتمرين کنند،تا بخشش رافراگيرند.

 

 

اين که کساني هستند که آنها را ازصميم قلب دوست دارند اما به سادگي نمي توانندعلاقه خود را ابرازکنند.

 

 

اين که با پول مي توان هرچيزي راخريد جزخوشبختي را.

 

 

اين که دونفرمي توانند درچيزي يکسان نظر بياندازند؛اما آن چيز را هرگز يکسان نبينند. اين که دوست واقعي کسي است که هرچيزي را دربارۀ آنها بداند و  همواره دوستشان بدارد.

 

 

 

اين که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند؛خودشان هم بايد خودشان را ببخشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط ice girl | 

چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم

دلم را با جنون بی کسی ها آشنا کردم

نفهمیدم چه رنگی دارد این شبهای شیدایی

که  قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچهء برفی

به راه کوچهء برفی ترا از خود جدا کردم

نفهمیدم که می میرم نباشی٬ مثل پروانه

ترا من در ته این کوچهء برفی رها کردم

چه شبها تا سحر با قاصدک در خلوتی بی رنگ

نشستم مو به موی خاطراتت را سوا کردم

به پای قاصدک بستم صبوری را شبیه گل

نوشتم روی گل برگش که من بی تو چه ها کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط ice girl | 
 

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال ؟
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه و کال ؟
ميشي برام ماه شباي بي سحر ؟
ميشي برام ستاره ي راه سفر ؟

 ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم 
براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط ice girl | 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي

 رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطر   بيارم ... ولي...

 اگه تو مُردي ... من فقط يک بار ميام سر مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که

 با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا

 بدوني هيچ وقت تنها نيستی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط ice girl | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط ice girl | 

گفتی به احترام دل باران باش

باران شدم وبه روی گل تابیدم

                                   گفتی که ببوس روی نیلوفر را

                                  ازعشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی ستاره شو دلی روشن کن

من همچون گل ستاره ها تابیدم

                                   گفتی برای باغ دل پیچک باش

                                    من بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم وتو رابه ساحل دیدم

                                   گفتی بیا ولحظه ای مجنون باش

                                    مجنون شدم وزدوریت نالیدم

گفتی که بیا واز وفایت بگذر

ازلهجه ی بی وفاییت نرنجیدم

                                  گفتم که بهانه ات برایم کافیست

                                   معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط ice girl | 

پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به
صورتم ننواختند...

محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط ice girl | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کلبه تنهایی های من

نوشته های پیشین
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
الهه شرقی
فعالیت درسی استاد موحد
چشمهای نگران
آرتا گلي
انتهای سکوت
<<تنهای شب>>
میعادگاه الفا
عكس و اس ام اس
برگ سبز
نوشته ها و اشعار یک پسر
نوشته ها و اشعار یک پسر 2
عاشقان دل داده و دلباخته
ماهسون بلاگر
اکسیر عشق
برنامه=اهنگ=love=فیلترشکن
**راز سکوت**
حنوش
Persian Rap
بلندای آفتاب
یاس کبود
مثبت منفی
راز دل
.::. پشت نقاب شب .::.
حس پرواز
بهترین سایت آموزش ایرانیان
کاری به جز دوست داشتن تو ندارم
عاشقان لی یانگ آیی(یانگوم)
عاشقان دیوانـه نیستند
و خداوند عشق را آفرید
یادگار روزهای عاشقی
كلبه بزرگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM