![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
چه ناگوار است که حرفها در دل داشته ولی زبانی برای بیان نیابی و چه تاثرانگیز است که احساس کنی فریادت٬ قلبت را تسکین میدهد اما به جز ناله دل چیزی نیابی!!! امروز دلم خیلی تنهاست. امروز دلم هوای موجهای سرکش دریا را داره تا خودم را بدان بسپارم و خاطرات را فراموش کنم زیرا به مقایسه کشیدن خاطرات گذشته با رویداد های این زمان باک سیاهی به قلبم میاورد میدانم اگر خود را به دریا بسپارم ٬ چشمان من خورشید را فراموش خواهد کرد٬ زیرا احساس میکنم که اگر نبودند ٬ رفتنت را نمی دیدم. آمدنت را ندیدم ولی رفتنت را در تنهایی نظاره گر بودم. آنگاه که با نفسهای گرمت در خلوتت میدمی ٬ طنین صدایت آرامبخش جان ملتهبم بود و دست گرمت حرارت بخش روزهای زندگیم می شد. زمانی که دستان کوچکم را در میان دستان مهربانت به آرامی می فشردی و گامهایت را بر قدمهایم همطراز میکردی به پای چشمانت گل افشانی میکردم. اما افسوس که این خاطرات شیرین دیری نپائید....!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
اگر روزی رفیقی مهربان آمد به دیدارت
یا در کوچه های بی کسی پرسید؟ فلانی کو؟ بگو در کشتی حسرت همی جان داد. اما تا دم مرگ به سختی این سخن می گفت: خداحافظ عزیزانم خداحافظ رفیقانم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
از من مپرس اینکه چرا گریه میکنم من بی صدا همیشه تو را صدا میکنم در سالمرگ سرخ غزل واره های عشق من هم شبیه چشم تو گریه میکنم اینجا کنار پنجره ٬ تا انتهای شب در پیش روی عکس تو گریه میکنم فصلی گذشت بر من٬ اما هنوز بی تو به یاد خاطره ها گریه میکنم در نگاه من و تو حسرت بی فردائی است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|