![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
بعد از رفتنت! شبی از پشت ی تنهایی نمناک و بارانی٬تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم٬ تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ٬پس از یک جستجوی نقره ای٬ تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت صدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی٬ من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ٬حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید گشودم. نمی دانم چرا رفتی ؟نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم . و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ٬ نم دانم کجا٬ تا کی ٬ برای چه ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت انگار قلبی رویایی ترگ برداشت و بعد از رفتنت دلم در عالم غم گم شد و بعد از رفتن تو گنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه بر می داشت٬ تمام بال غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد٬ تو رو به لحظه های پر گریه برگرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
سالها به انتظار نشسته ام تا کسی بیاید
کسی که پنجره های دیار تنهایی مرا باز کند و از هجرت هیاهو بگوید از سکوت ..... دانه های کبود و خشک خاک را رنگ سبز بزند. ای کاش کسی بیاید که آبی باشد مثل دریا آشنا مثل دریا کسی که ندیده باشم ٬ نه به چشم نه به خواب نه به رویا کسی که مثل تو باشد ساده باران خورده خیس و من سالهاست به انتظار آمدن او لحظه های سرد و ساکت روزگارم را حتی با بارون هم قسمت نمی کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
پرستو های شهر بی وفایی را ببین آرام می کوچند
و من در زیر پر چین حیات مهر پشت درختان سرو٬ شمشاد و صنوبر برگهای نیمه جان را میبینم ٬ که آروم می گویند: خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
ببین دارم گریه میکنم ...
برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلامی و سوالی میان سادگی ها مان نشستند برای ابرهای پر بارانی که آمدند وتا بینهایت علاقه مان سایه انداختند ٬ بگذار آنقدر باران ببارد تا تا گلو گاه گریه ار آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش..... به هیچ جای این آسمان ساده ی صبور بر نمی خورد اگر گهگاه پلکهای خسته و خاموش من برای بی قراری نیامدنت ببارد٬حالادیگر عابران خواب گرد هم اندازه علاقه را میدانند٬ با سر انگشتان خسته بر روی دیوار این کوچه ی بی ستاره می نویسند. میدانم ٬ تو هم میدانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه راستی چرا رفتی؟ چرا بر نگشتی ؟ در کجای این کوچه های خلوت و بی در رو جا ماندی ؟؟؟ پس من این همه نامه ی بی نشون را کجا ٬ و برای که نوشته ام!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
من خسته ام از هجوم نامهربانی ها و به مهربانی تو دل بسته ام و تو را در آسمان رفاقت ویکرنگی با فروغ خورشید نیلگون مشاهده کردم خوبترین واژه هایم در سبدی از گل یاس تقدیم به تو ای مونس تنهایی هام ای مهربانترین....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|