![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
اگه يه روز دلت خواست گریه کنی، بهت قول نميدم كه مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه كنم اگه يه روز نخواستي صدای کسی رو بشنوی، بهم بگو قول مي دم كه خيلي ساكت باشم اگه يه روز خواستي از اینجا بری ، قول نمي دم از رفتن باز دارمت اما مي تونم باهات بیام اگه صدام کردی و جوابم رو نشنیدی بیا و مرا ببین ٬ شاید این منم که به تسلای تو نیاز دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم كه منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاری!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم آنقدر ظریفی که یک نگاه هرزه میشکنی اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی ترسم اینکه روتنت٬ جای نگاهم بمونه یا روی شیشه چشات ٬غبار آهم بمونه تو پاک و ساده مثل خواب٬ حتی با بوسه میشکنی شکل همه آرزو هام ٬تجسم خواب منی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
می نویسم از وقتی رفتی٬انگار
چشم این عاشقانه ها به انتظارآمدنت به آسمان خشکید که از وقتی رفتی بهار٬ بهار باران و بابونه هم جای خالی تورا برای من٬برای این همه تنهایی پر نکرد از وقتی رفتی چارچوب سرد این پنجره ها قاب ثابت نگاههای خسته ام شد و همه حرفهایی که میدانی! ای٬ کسی که نمی شناسمت بیا و به حرمت این لحظه های پر گریه برگرد مهربان باش تا دیگر هیچ باران نا به هنگامی خواب چتر ها را نیاشوبد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
بال سنگين سفر ميشكند![]() واي ملال انگيز است![]() هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم![]() با غربت من بساز .تا با خودم بسازم از بس که آسمان دلم ابريست![]() تمام خاطراتم نمناک شده است![]() نمي دانم چرا؟![]() دريا را هم که ديدم به ياد تو افتادم![]() روي ماسه هاي ساحل نوشتم ![]() اگر طاقت شنيدن داري![]() من شهامت گفتن دارم![]() دوباره به دريا نگاه کردم باز برگشتم اين بار روي ماسه ها نوشتم![]() دوست دارم![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینمبد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است؟ تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو تنها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
دیگه دوست ندارم
واسه من نمی خوام گذشته ها رو به خاطر بیارم میدونی میون ما هر چی بود گذشت و رفت اون بهار آشنایی خیلی زود گذشت و رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
to love and to be love is the greatest happiness of existence |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مها جر دارد
... زندگی چیزی نیست که از یاد من و تو برود
زندگی یه حس است... ... حس با هم بودن... زندگی یک رویاست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|