![]() |
![]() |
|
| کلبه تنهایی های من |
|
متولدین ماه های مختلف در عشق با من به رویا بیا به رویای عشق بهشت هیچ است در التهاب شنیدن ترانه گامهای تو هستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
سال ١٣٨٨ خورشیدی را به تمام ایرانیان و ایران دوستان تبریک می گم و امیدوارم سالی پربار، پر از محبت و مهرورزی، در کنار خانواده داشته باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
سال ۱۳۸۸ مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا... اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ،منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجاولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
زندگی بر بال خورشید سوار است ، درست در لحظه ای که افتاب میتابد. زندگی در نفس نهفته است ، درست لحظه ای که نفسی از سر راحتی میکشی. زندگی در چشمه است ، درست لحظه ای که سیراب میکند. زندگی در نگاه است ، درست لحظه ای که عاشق میشود. زندگی در تولد نیست ، زندگی درست در لحظه ایست که تو اغازش بنامی . زندگی تکرار نیست . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
زیباست که با خدا ی خودچت کنیم در سایت نماز شب عبادت کنیم ، ای کاش که ما فلاپی دل ها را از کینه و آز و فتنه فرمت کنیم ای کاش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
امتداد نگاه من ديگر هيج رويايي نيست
.
پشت پنجرهُ من ديگر هيچ آسماني نيست .
امتداد نگاه من خالي ست .
خالي از آسماني كه از حضور رويايي به نام تو خالي شده ست باز آمدي
چون دخيلي سبز كه به رفتار سرد باد بسته بودم وقتي كه آمدي چاي آماده بود و زمان در شيشه هاي رنگارنگ با درنگي سرخ آبي مي نمود. به من بگو... به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانهُ آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟ به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره مي شنوي و فرياد مي كني؟ به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟ به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟ به من بگو... به من بگو چگونه است... چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟ به من چيزي بگو... دلم تنگ توست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسید : پس تو میخوای با من گفتگو کنی گفتم اگر وقت دارین خدا خندید و گفت : وقت من بینهایت است بپرس پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند ؟ خدا گفت : کودکی شان ٬ اینکه آنها زود از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند اینکه آنها با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و اینطور است که نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنان به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند چند لحظه ای سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : می خواهید آدمها چه درسی بیاموزند ؟ خدا گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ٬ همه کاری که آنها میتوانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق بر قلب آنهایی که دوستشان داریم وارد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساسشان را بیان کنند بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند آنها باید یاد بگیرند که خودشان را هم ببخشند و در آخر اینکه یادشان باشد که من هستم ٬ همیشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
وقتی پایان داستان٬ دستان مهربان تو نباشد بگذار قصه گو هر طور كه می خواهد داستان را ادامه دهد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دونبال تو گشتم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
به او كه قلبش به وسعت درياييست
به او بگوييد كه دوستش دارم
كه قايق كوچك دل من درآن غرق شده
به او كه مرا از اين زمين خاكي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد
به او كه چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز كرد به او بگوييد دوستش دارم
به او كه صداي پايش را ميشنوم به او كه لحن كلامش را ميشناسم به او كه عمق نگاهش را ميفهمم به او كه گل هميشه بهار من است
به او كه قشنگترين بهانه براي بودن من است بگوييد
دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
این دل دیونه ی من زندونی عشقت شده...
فکرنکنی دروغ می گم اینا همه ثابت شده...
عشقت قفس شدومنم پرنده ی اون قفسم...
فکرنکنی پرمی کشم مهمونتم تادرمیاداین نفسم...
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی ...
نزار که عادتم بشه رنج و غم و دلواپسی...
یه روز اگه نبینمت کز می کنم کنج قفس...
چه جوری ثابت بکنم شدی برام تو همه کس...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
گفتی دوست دارم اما نداشتی گفتی تنهام نذار من موندم و تو رفتی
گفتی فاصله ها رو کم کنیم من نزدیک شدم و تو دورتر و دورتر
گفتی گرم باشیم اما تو از همیشه سردتر بودی
گفتی با هم بمونیم تنهام گذاشتی
گفتی تو زندگیم فقط تویی اما تنها کسی که نبود من بودم
حالا که نیستی به خودم میگم تو راست می گفتی ما فقط یه دوست بودیم
نباید دل به دوست می بستم و عاشقش می شدم
همه ی دوستی ها یک جا تموم می شه
تنها گناه من ندونستن این بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
غرور هديه شيطان است و عشق هديه خداوند. ما هديه شيطان را به هم مي دهيم ولي هديه خدا را از يکديگر پنهان مي کنيم ******* هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست
جز آدمیان
******* اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت ، بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است . ******* |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد این دل نفرین شده ماست که تنهاست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
سلام به همه دوستان خوب
سال ۱۳۸۷ را به همه تبریک عرض میکنم
امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
برای شکستن من یه اخم کافیه نیازی به فریاد نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه نیاز به قهر نیست برای مردنم حرف رفتن کافیه نیازی به انجامش نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
خدایا خدايا من از اين دنيا دگر هيچ نمي خواهم هيچ من نه آن انگشتري الماس برتر بودن را مي خواهم نه حتي بودن را من لحظه ها را تمام به بنده هايت مي بخشم تمام لحظه هاي زندگيم را فقط در مقابل يك چيز فقط در مقابل يك لحظه يك لحظه ي ناتمام كه بدانم او با من است در كنار من با من اما نه براي من كه من با او هستم و براي او و مي دانم او باز هم مرا نخواهد ديد و نخواهد فهميد چون سايرين خدايا به من فقط يك لحظه فرصت بده تا طعم اين بودن را بچشم خدايا به من فقط يك لحظه فرصت بده تا اين بودن را لمس كنم و پس از آن تمام لحظه هاي عمرم را به بندگانت ببخش خدايا قول مي دهم كه عهد نشكنم و طمع نكنم خدايا فقط براي يك لحظه ، يك لحظه اي كه براي من يك لحظه ي نا تمام است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط ice girl |
|
|
وقتی که هنگام صحبت با من رنگش پرید و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در نخستین کلام قطع کرد وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلندخویش به من دوخت و تیری را که گمان داشت م بر دل او نشسته بر دل من نشاند وقتی که چهره او با فروغی آتشین که هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و در آن جای گرفت آن رازی را که در پی دانستنش بودم دریافتم دریافتم که او مرا دوست ندارد ولی من او را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
باورش سخته هنوزم...
از پيش من ، تو رفتي... سزاي اين دل من.... نبود اين همه دو رنگي... وقتي كه از اينجا رفتي... دنيا رو سرم خراب شد.. تنها شد اين دل خستم... با دو رنگي هم صدا شد.. عكستو بغل مي گيرم... واسه مرگ تو ميميرم... وقتي تو چشمات دلي رو... با نگاه خودم كشيدم... بگو بر مي گردي يا نه...؟؟ رشته هاي آرزومو.... بگو پاره كردي يا نه...؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
** در زندگی سوار بر قطارعشق شدن مهم نیست مهم آن است که در ایستگاه خوبی ها پیاده شوی...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
اونکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پناهِ دل بی کسم بود تنهام گذاشتُ رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال میکردم پیشم میمونه ترانه عشق واسم می خونه خیال میکردم یه همزبونه نمی دونستم نامهربونه با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم فکر و خیالش همش باهامه هر جا که میرم جلو چشامه دلم میخواد تا دووم بیارم از درد دوریش مرحم بزارم اما نمیشه راهی ندارم نمی تونم من طاقت بیارم نمی تونم من طاقت بیارم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
رمضان در سوگ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
۸۶/۰۶/۳۰ تولد وبلاگم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط ice girl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کلبه تنهایی های من
|
|
RSS
|